سفرنامه اربعین(قسمت اول)

سفرنامه اربعین(قسمت اول)

بغض

سفرنامه اربعین(قسمت اول):
پیاده نمی شی، آقا، آقا، آقا با شمام.
زد روی شونه هام،داداش نمی شنوی؟
سرم رو برگردوندم،
صدبار صدات کردم
کمی مکث کردم، بعد گفتم: نه، من ناشنوام.
بهم گفت: پس چطور حرفای منو میشنوی؟
گفتم: نمیشنوم، لب خونی میکنم
کرایه رو حساب کردم و راهی خونه شدم،
نفهمیدم کی کلید انداختم و درو باز کردم.
رفتم تو اتاق، دراز کشیدم، بغض گلومو گرفته بود، حیرون بودم، خدایا بگم؟ نگم؟ با خودم گفتم من الان دیگه نوزده سالم شده قبولم نکنه میرم، چشمام پره اشک شده بود، با خودم گفتم زیارتی که پدرم راضی نباشه رو امام حسین هم دوست نداره، خدایا من چیکار کنم؟ اشکامو پاک کردم دلمو زدم یه دریا، با خودم گفتم میرم بهش میگم، حالا یا میذاره یا نمیذاره اما تصور اینکه بابام اجازه نده هم چشمام رو خیس اشک میکرد، دوستام هر سال میرفتن و من همیشه از پشت قاب تلویزیون تماشاگر این حماسه بی نظیر بودم.
رفتم کنار پدرم روی مبل نشستم؛ از اداره اومده بود، خسته بود و بی حوصله، من هم بی حوصله تر گفتم بابا،
روشو سمتم کرد، گفتم: میشه دلمو نشکونی؟
گفت: من؟!!
گفتم : آره،
گفت: من با دلت چیکار دارم پسر؟
گفتم: ازت یه چیزی میخوام میترسم بهم بگی نه،
سری تکون داد و گفت: عجب!! حالا چی میخوای؟
کمی مکث کردم و گفتم: میخوام برم کربلا،
جا خورد، مادرم از آشپزخونه اومد بیرون، بابام یه نگاهی به مادرم کرد و سرش رو انداخت پایین، قلبم تند تند میزد، نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم، سکوت رو شکستم و با گریه گفتم: چون ناشنوام نمیذاری برم، رفقام هر سال میرن من فقط نگاهشون میکنم، مگه تقصر منه که از ۱۰ سالگی شنواییم رو از دست دادم، بخدا منم مثل اونا امام حسین و دوست دارم، نتونستم دیگه بشینم پا شدم برم سمت اتاق که یکهو پدرم زد روی شونم، برگشتم، سرم رو آوردم بالا تا ببینمش، بهم گفت: آقا سینا من اصلا حرفی زدم پاشدی رفتی؟ اگه خودت اینجوری میخوای، من مشکلی ندارم.

بیشتر:
سفرنامه اربعین(قسمت دوم)
کتاب اصلاح فرهنگ نگرش اشتغال در جوانان
(سفرنامه اربعین(قسمت اول))



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید