پیراهن نو

پیراهن نو

099

پدرم پیراهن نویی برای محمد خریده بود هنور چند روزی از حرید پیراهنش نگذشته بود که دیدیم همان پیراهن رنگ و رو رفته قبلی را پویشیده است

پدرم پرسید :چرا پیراهن نوت رو نمیپوشی ؟

محمد گفتک دیگر ندارمش .

پدرم پرسید : پیراهن رو نداری ؟

محمد گفت : نه

پدرم با تعجب پرسید : پس پیراهنی که چند روز پیش برایت گرفتم را چه کار کردی ؟

گفت : دادمش به فقیر .

پدرم با ناراحتی گفت آخه بچه بهد از مدت ها یه پیراهن نو برات گرفتم اون وقت تو دادیش به فقیر

محمد درحالی که سرش رو پایین انداخته بود گفت :

راستش فقیری جلومو گرفت و ازم درخواست کمک کرد من هم چند تومنی که داشتمو بهش دادم  اما او همچنان ایستاده بود جلوم و زل زده بود به پیراهنم من هم احساس کردم حسرت پیراهن رو داره اون رو در آوردم و دادم بهش .

کتاب گل اشک خاطرات شهید حاج محمد طاهری



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید