ماجراهای گوگولی وگرشاسب(چطور یادت رفت)

ماجراهای گوگولی وگرشاسب(چطور یادت رفت)

یک روز تعطیل بود…

صبح گرشاسب از خواب بیدار شد و رفت سر چشمه دشت و صورتش را شست.

وقتی برگشت خانه دید گوگولی صبح زود رفته گاومیش ها رو دوشیده و شیر تازه آورده و مقداری هم خامه تازه زده، به بالای درخت رفته و از کندوی زنبور ها عسل تازه آورده و همه رو روی میز چیده و با یک لبخند ژکوند منتظر گرشاسبه.

گرشاسب با تعجب سر میز نشست و از گوگولی پرسید خبریه؟؟؟

گوگولی با لبخند جواب داد مگه یادت نیست عزیزم؟

-آها سالگرد ازدواجمونه؟؟؟؟؟

-اون که توی زمستون بود…

-آها تولدمه

-نه

-تولدته؟

-نه

-پس چیه؟؟؟

گوگولی با بغض جواب داد چطوری یادت رفت؟؟؟ امروز همون روزیه که اولین غنچه توی باغچمون گل داد…. خیلی بی احساسی اصلا منو دوست نداری، همش فکرت دنبال رفیق بازیه ……

و گوگولی سه ماه با گرشاسب قهر بود.

نتیجه اخلاقی:

۱٫خانومای عزیز مردها بعضی از مناسبت ها رو فراموش میکنند این دلیل بر این نیست که شما رو دوست نداردند.

۲٫آقایون برای خانوم ها به یاد داشتن مناسبت ها خیلی مهمه این مهم رو فراموش نکنید لطفا



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید