سفرنامه اربعین (قسمت هفتم)

سفرنامه اربعین (قسمت هفتم)

سفرنامه اربعین (قسمت هفتم) :سفرنامه اربعین (قسمت هفتم) :موکب شلوغ بود، واقعا موکب ابوعدنان بزرگ بود، هم جای استراحت داشت، هم غذای گرم، چند نفری هم بودند که زائرها رو ماساژ میدادند،
از جلوشون که رد میشدم، یکیشون دستم رو گرفت و کشیدم برای ماساژ،
خلاصه یه ماساژ درست و حسابی گرفتم، نگاه کردم به بچه ها دیدم سعید با حسام با نگرانی داشت صحبت میکرد،
رفتم سمتشون، گفتم چی شده؟ گفتند: علی رو ندیدی؟
پیش خودم گفتم نکنه رفته تو صف غذا، با دستم به حسام و سعید اشاره کردم که با من بیاید، رفتیم به سمت صف غذا، دیدیم بله علی آقا دو تا ظرف غذا دستشه داره میریزه روهم،
رفتیم جلو، سیعد گفت: خوشمزه است علی آقا؟
انقدر گشنه اش بود حرف نمیزد، تند تند لقمه میگرفت و اجازه نمیداد یک لحظه دهنش خالی بمونه
ماهم توی صف کوتاهی که درست شده بود وایستادیم.
دیدم علی دوباره اومد توی صف و پشت سر ما وایستاد، اگر اشتباه نکنم علی اون روز ظهر پنج پرس غذا خورد.
بعد از غذا رفتیم داخل موکب، حسام انگار دنبال کسی می گشت،
رفتیم به سمت یک مرد مسن، تا پیرمرد حسام رو دید لبخندی زد و همدیگه رو بغل کردند، به سعید اشاره کردم که این آقا کیه؟ سعید طوری که من متوجه بشم گفت: ابوعدنان.
بعد از خوش بش حسام و ابوعدنان حرکت کردیم، حدود بیست تا ستون رد کرده بودیم که علی دستم رو گرفت، برگشتم سمتش،
بهم گفت: کو؟ کجاست؟ گفتم چی؟ گفت: کوله ات کو؟
یخ شدم، کوله ام رو گم کرده بودم، همه ی مدارکم و پولام توش بود، خدایا کجاست؟ از استرس لرزم گرفته بود، رفتم پیش حسام گفتم: حسام کولم …
حسام گفت کوله ات نیست؟ گفتم نه،
خندید و گفت: چرا حواست رو جمع نمیکنی؟ گفتم: حسام تورو خدا، الان وقت این حرفا نیست قلبم داره میاد تو دهم.
حسام گفت: آروم باش، رفتی ماساژ بگیری کیفت رو جا گذاشتی،
ابوعدنان دیده بود آورد داد به من، منم دادمش به علی که بهت بده، علی هم برای اینکه اذیتت کنه دادش به سعید، اوناها دست سعیده.

بیشتر:
سفرنامه اربعین (قسمت هشتم)
کتاب اصلاح فرهنگ نگرش اشتغال در جوانان
(سفرنامه اربعین (قسمت هفتم))



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید