سفرنامه اربعین (قسمت ششم)

سفرنامه اربعین (قسمت ششم)

شروع مسیر عاشقی

سفرنامه اربعین (قسمت ششم) :گرگ و میش سحر بود که از نجف اشرف خارج شدیم و حرکتمون رو به سمت کربلا آغاز کردیم.
از حسام پرسیدم: حسام تا کربلا چقدر راهه؟ روشو سمتم کرد و با انگشتاش عدد هشت رو نشون داد و همزمان گفت: ۸۰ کیلومتر.
گفتم: حسام اینها چیه؟
با دست به میله ها اشاره کرد، گفتم: آره همینا، بهم نگاه کرد، جوری که بتونم لب خونی کنم گفت: عمود، گفتم: خمود؟
گفت نه عمود؟
دوباره پرسیدم: عمود؟
سرشو به معنا تایید بالا و پایین کرد.
ظهر شده بود، حسابی گرسنه ام بود اما چیزی نگفتم،
با خودم گفتم من که با این هیکل نحیفم گرسنه ام شده علی که شیکموئه الان چه حالی داره.
توی مسیر پر از غذا های خوش بو و خوشمزه بود، مردم هم صف کشیده بودن، با خودم گفتم چقدر مردم پول دارن، آخه طرف یه کباب ترکی گرفته بود باز رفت آخر صف تا دوباره بگیره.
به حسام گفتم: حسام، بهم نگاه کرد، گفتم: اینجا غذا ها ارزونه؟ گرونه؟ چجوریه؟ خندید، گفت: مگه قضیه موکب ها رو نمیدونی؟

  • چرا خب، کی به اونها میرسیم؟
  • اینا همه موکبن دیگه، غذاهاشونم صلواتیه، تازه اصلا صلوات هم نمیخوان
    با تعجب پرسیدم: هیچکدوم از اینها پول نمیگیرن؟
  • نه
  • اینها که خیلی زیادن پسر من میدونستم موکب هست ولی نه اینقدر زیاد
  • کار امام حسینه دیگه

دیگه گرسنگی حسابی کلافه ام کرده بود گفتم: من دیگه نمیتونم خیلی گشنم شده، حسام نگاهی بهم کرد و گفت: تا موکب ابوعدنان چیزی نمونده برسیم، فعلا یه چیزی بگیر بخور همینجوری تا برسیم اونجا و ناهار رو اونجا بخوریم و استراحت میکنیم.
یه فلافل گرفتم و همینجوری تو راه میخوردم تا اینکه به موکب بزرگ ابوعدنان رسیدیم.

بیشتر:
سفرنامه اربعین (قسمت هفتم)
کتاب اصلاح فرهنگ نگرش اشتغال در جوانان
(سفرنامه اربعین (قسمت ششم))



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید