سفرنامه اربعین(قسمت چهارم)

سفرنامه اربعین(قسمت چهارم)

مرز مهران

سفرنامه اربعین(قسمت چهارم) :آروم آروم و لاکپشتی، پشت ماشین ها حرکت میکردیم تا اینکه بالاخره ساعت نه شب به مهران رسیدیم و به سمت پایانه مرزی حرکت کردیم،
توی یه پارکینگ خیلی بزرگ ماشین رو گذاشتیم.
خدای من اینجا چقدر ماشینه، اولین بار بود که اینقدر ماشین رو یه جا میدیدم.
همه خیلی خسته شده بودند، حسام از صندوق ماشین یک حصیر سبز رنگ درآورد،
علی و سعید پتوهای مسافرتی شونو از کیف بیرون آوردن و ولو شدن روی حصیر،
نفهمیدم علی چی میگه ولی از حالت صورتش معلوم بود داره از خستگی غر میزنه،
حسام رفت و توی ماشینش خوابید، من هم از کوله مشکیم، پتوی مسافرتیم رو درآوردم و دورم پیچیدم و
کنار سعید و علی نشستم، من که از هیجان خوابم نمیبرد اما اونها غرق تو خواب بودن،
علی یه جوری با دهن باز خوابیده بود که هر لحظه احتمال داشت یه جونور بره توی دهنش، سعید هم مثل یک نوزاد خودش رو جمع کرده بود و خوابیده بود.
گوشیم رو برداشتم و یه پیامک برای بابام فرستادم که نگرانم نشه، بنده خدا کلی پیامک زده بود که رسیدی؟ خوبی؟ و از این دست پیام های پدرانه
رومو سمت ماشین کردم دیدم دو تا چشم توی تاریکی ماشین دارن نگاهم میکنن، حسام بود، گفتم: یا خدا ترسیدم، چرا اینجوری نگاه میکنی؟
گفت: هیچی تو به بچه ها زل زدی منم زل زدم به تو، بعدش هم شب بخیر گفت و گرفت خوابید، ولی من تا سحر بودم و بچه ها رو برای نماز صبح بیدار کردم.
بعد از نماز، از یه ایستگاه صلواتی صبحانه مون رو گرفتیم و خوردیم بعد وسایلمون رو برداشتیم و به سمت گیت های بازرسی رفتیم، یا ابالفضل!!! اینجا چقدر شلوغه!!! دو ساعتی طول کشید تا از سیل جمعیت عبور کنیم و از مرز رد بشیم، چه حس عجیبه، هرچی به کربلا نزدیک تر میشم احساس عجیبی کل وجودم رو میگیره.

بیشتر:
سفرنامه اربعین (قسمت پنجم)
کتاب اصلاح فرهنگ نگرش اشتغال در جوانان
(سفرنامه اربعین(قسمت چهارم))



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید