سفرنامه اربعین(قسمت سوم)

سفرنامه اربعین(قسمت سوم)

به سمت مهران

سفرنامه اربعین(قسمت سوم) :سوار ماشین حسام شدیم، عازم مرز مهران، حس عجیبی داشتم، نه فقط من،
همه دوستام حال عجیبی داشتن انگار که اولین باره که به کربلا میرن.
البته من اولین بار بود که بدون پدر و مادرم به سفر راه دور میرفتم.
همه ی وسایلم داخل کوله پشتی بود.
سعید تکونم داد، صورتمو سمتش کردم تا بفهمم چی میگه، به لب هاش خیره شدم تا لبخونی کنم،
شمرده شمرده بهم گفت: از نجف تا کربلا رو باید پیاده بریما، میدونستی؟ گفتم: آره، حسام بهم گفته بود.
حسام بسم اللهی گفت و سوییچ رو چرخوند. راه افتادیم به سمت مهران.
چند ساعتی که گذشت، سعید به جای حسام رفت پشت فرمون.
علی هم چون یه خورده تپل بود رفته بود جلو نشسته بود و برای خودش کیف میکرد، سر ظهر سعید کنار یک رستوران بین راهی ایستاد تا نماز بخونیم و ناهار بخوریم، بعد از ناهار راه افتادیم،
خیلی سعی کردم نخوابم، چون میخواستم از لحظه لحظه ی این سفر لذت ببرم، اما دیگه خواب طناب جادوییش رو انداخت دورم و اسیر خواب شدم.
چشمامو که باز کردم دیدم ماشین ایستاده، کنارم حسام خوابیده بود، جلومو که نگاه کردم دیدم وسط یک ترافیک سنگین گیر افتادیم.
علی رو صدا کردم، صورتش رو به طرفم چخوند، گفتم: کجاییم؟ گفت: ایلام.

بیشتر:
سفرنامه اربعین(قسمت چهارم)
کتاب اصلاح فرهنگ نگرش اشتغال در جوانان
(سفرنامه اربعین(قسمت سوم))



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید