خوش قولی زیر آفتاب

خوش قولی زیر آفتاب

همراه پیامبر ص بودیم. صبح بود و چند ساعتی از نماز صبح می گذشت. در حال بگو مگو بودیم که مردی به نزد پیامبر آمد و گفت که با ایشان کار دارد اما ابتدا باید کار دیگری را به انجام رساند. پیامبر به او قول داد که همین جا منتظر او می ماند. آن مرد رفت و چند ساعتی گذشت اما نیامد. نور خورشید بالا آمده بود و نزدیک ظهر بود. چهرۀ مبارک ایشان نیز در حال اذیت شدن در برابر این نور بی رحم بود. من به ایشان گفتم :« برای این که اذیت نشوید به سایه بروید.» پیامبر رو به ما کرد و فرمود:« من به او قول دادم که همین جا او را ملاقات کنم.»



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید