خاطره

خاطره

امشب خونه ی مامان دعوت بودیم با بقیه آبجیام.
شب ساعت ۸ با هومن رسیدیم خونه مامان.
بقیه همه رسیده بودن و میگفتند و میخندیدند.
ما هم سلام احوال پرسی کردیم و نشستیم.
یکدفعه آقا فرید، شوهر آبجی زهرا گفت بزارید منم یه خاطره بگم. تعجب کردم چون اصلا آقا فرید حرف نمیزد همیشه یه گوشه مینشست و گوش میداد.
گفت میخوام خاطره ی مهمونی چند شب پیشمون رو بگم و زد زیر خنده.
زهرا چشمام درشت شد و یه مینگوش از بازوش گرفت که یعنی نگو، ولی فرید توجه نکرد
شروع کرد به تعریف کردن مهمونی اون شبشون و اینکه زهرا چقدر خرابکاری کرده همه مردا خندیدن . ما آبجی ها میدونستیم که زهرا چقدر از گفتن این جور مسائل نارحت میشه اما شوهرش عین خیالش نبود.
بنده خدا زهرا تا آخر شب مثل برج زهر مار بود کلا مهمونی کوفتش شد.



ارسال دیدگاه

اطلاعیه ها

بیشتر بخوانید